العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

236

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

خود را بجدم ميرسانم و او را از اين مصائبى كه دچار ما شده آگاه مينمايم . ولى آن حضرت سبقت گرفت و من به وى نرسيدم . در همان حالى كه متفكر بودم ناگاه ديدم على بن ابى طالب عليه السلام در حالى كه شمشيرى بدست دارد ايستاده است . من به آن حضرت گفتم : يا جدا ! به خدا قسم پسرت بعد از تو شهيد شد ! وى پس از اينكه گريان شد مرا به سينهء خود چسبانيد و فرمود : اى دختر عزيزم صبر كن . خدا يارى خواهد كرد . سپس متوجه نشدم كه آن بزرگوار بكجا رفت . من همچنان متعجب ماندم كه چرا ندانستم او كجا رفت در همين حال بودم كه ديدم درى از آسمان باز شد و ملائكه نزد سر مقدس پدرم صعود و نزول ميكردند . وقتى يزيد اين سخنان را شنيد لطمه به صورت خود زد و گريان شد و گفت : مرا با شهيد كردن حسين چه كار ! در روايت ديگرى مينويسد : حضرت سكينه به يزيد فرمود : سپس مردى نزد من آمد كه رنگش نظير درّ و صورتش مثل ماه و دل شكسته بود . من به آن خادم گفتم : اين مرد كيست ؟ گفت : اين جدت پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله مىباشد ، من نزديك آن حضرت رفتم و به وى گفتم : يا جداه ! قتلت و اللَّه رجالنا و سفكت و اللَّه دمائنا ، و هتكت و اللَّه حريمنا ! يعنى يا جداه به خدا قسم مردان ما شهيد و خونهاى ما ريخته شدند و نسبت بما هتك حرمت شد . ما را بر شتران بىجهاز سوار كردند و بسوى يزيد راندند . پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله مرا به سينهء خود چسبانيد . بعدا متوجه : حضرت آدم و نوح و ابراهيم و موسى عليهم السلام شد و به آنان فرمود : بنگريد اين امت من بعد از من با فرزندم چه عملى انجام دادند ؟ سپس آن خادم به من گفت : اى سكينه صداى خود را آهسته كن . زيرا پيغمبر خدا را گريان كردى . پس از اين جريان آن خادم دست مرا گرفت و مرا داخل آن قصر نمود . ناگاه با پنج نفر زن مواجه شدم كه خداى توانا خلقت آنان را با عظمت و نور آنان را